
نام و نام خانوادگی : سعید رحمانپور
نام مستعار:اکبر
محل تولد :بانه
تاریخ تولد : 1332
تاریخ جانباختن :1360.05.19
محل و نحوه جانباختن: یکی از زندانهای جمهوری اسلامی . اعدام
زندگی نامه :
کاک سعید در سال ۱۳۳۲ در شهر بانه در استان کردستان بدنیا آمد. وی دوران تحصیل ابتدایی را در شهرهای سقز و بانه و دبیرستان را در شهرهای سنندج که زادگاه والدینش بود وهمچنین در شهرستان بیجار گذراند. در مدارس در خوانندگی، تئاتر و ورزش هم فعال بود. سپس برای ادامه تحصیل در رشته زمین شناسی به دانشگاه تبریز رفت. در سال ۱۳۵۳ با أخذ مهندسی زمین شناسی فارغالتحصیل و در رابطه با رشته تحصیلی خود در شهر تهران در شرکت سابیر استخدام شد.
وی در زمان دانشجویی از فعالان سیاسی دانشگاه و با فعالان کومله ارتباط داشت. او فعالیت سیاسی خود را در تهران کماکان ادامه و با شروع خیزش عمومی مردم ایران برای سرنگونی رژیم شاهی پهلوی فعالانه شرکت و با اوج گیری این اعتراضات و برای تاثیر گذاری بیشتر از شغل خود در تهران استعفا و به سنندج برگشته و با توجه به علاقه به کار با جوانان و تاثیر گذاری مؤثرتر به استخدام آموزش و پرورش در آمد. او در این ایام از فعالان کومله در سنندج بود.
با سرنگونی رژیم پهلوی و جایگزینی آن با رژیم ضد انقلابی اسلامی و عزم رژیم جدید در سرکوبی انقلاب و خواستههای روا و سرکوب شده مردم ایران و مردم مبارز کردستان و تثبیت دیکتاتوری جدیدی از نوع اسلامی آن، کاک سعید هم همراه با همرزمانش در کومله به مبارزه قاطعانه با رژیم اسلامی به قدرت رسیده ادامه داد.
رفیق سعید در زمان حمله های ددمنشانه رژیم به شهر سنندج در مردادماه ۱۳۵۸ و اردیبهشت ۱۳۵۹ قهرمانانه و با از خودگذشتگی انقلابی به همراه مردم سنندج خونین به دفاع از انقلاب و خواستههای عادلانه آن به نبردی نابرابر و خونین و پر از حماسه پرداخت. در اردیبهشت سال ۱۳۵۹ دشمن به مدت حدود یک ماه شهر سنندج را محاصره و با سلاح های سنگین و از زمین و هوا شهر را بمباران و با گسیل ستون های ارتش و گله های جهادی پاسدار و بسیجی، کشتاری بزرگ و ویرانی عظیمی را در شهر سنندج براه انداخت که در تاریخ کردستان به جنگ ۲۱ روزه و به شهر لقب سنندج خونین را داد که فراموش نشدنی است. مدافعین انقلابی شهر برای جلوگیری از کشتار و ویرانی بیشتر مجبور به عقبنشینی شدند. هزاران مبارز که اکثرا غیر مسلح بودند به سمت شهر بوکان که هنوز از طرف لشکر جهل جهادیون فتح نشده و آزاد بود عقب نشستند.
بسیاری از این انقلابیون شهر سنندج و دیگر شهرهای کردستان به کومله و یا دیگر نیروهای سیاسی فعال در آنرمان ملحق شدند.
کاک سعید به تشکیلات مخفی شهری کومله در تبریز ملحق و به همراه زندهیاد ماجد مصطفی سلطانی برادر زندهیاد فواد مصطفی سلطانی به اتفاق خانهای را اجاره نمودند. متاسفانه بزودی و در اوایل سال ۱۳۶۰ کاک ماجد دستگیر و بعد از مدت کوتاهی به همراه برادرش زندهیاد امجد که او هم دستگیر شده بود بدون هیچ محاکمهای اعدام شدند. مادر این دو جانباخته انقلابی در مراسم یاد بودی که بعد از اعدام کاک سعید در خانه پدر و مادر او در سنندج برگزار گردید بود حضور پیدا کرد و نقل میکرد که چطور کاک سعید به آنان و با وجود خطر بسیار دستگیری خودش و با وجود امکانات بسیار محدود انتقال اجساد به مریوان به آنان در کرایه یک تاکسی بار کمک نموده بود.
احتمالا از بیاحتیاطی و بی اطلاعی از تحت نظر داشتن خانه محل زیست، و در یک بازگشت مجدد به آنجا، کاک سعید هم در تاریخ ۲۳ تیر ماه ۱۳۶۰ دستگیر میشود.
خانوادهاش از طریق تلفن شخص ناآشنایی از دستگیری او مطلع میشوند و پدر و مادر و خواهر بزرگ او سراسیمه به تبریز میروند. این زمان مصادف با ماه رمضان و ماشین کشتار رژیم اسلامی، دسته دسته به اعدام جوانان مشغول بود. پدر و مادر که هیچ امیدی به نجات فرزند خود نداشتند هر روزه و در گرمای ۴۰ درجه و در شهری غریب هر روزه به زندان مراجعه و تقاضای ملاقات میکردند که به آنها میگفتند که ممنوع الملاقات است و ناچارا و ناامیدانه به هتل بر میگشتند. بعد از ۱۵ روز و در عید فطر و برای چند دقیقه و در اتاقی که پاسداری پشت میز نشسته و با این شرط که باید فارسی صحبت شود اجازه ملاقات را میدهند. سپس فردی را که به اسکلتی بیشتر شبیه بود و به زحمت راه میرفت و دو پاسدار زیر بغلش را گرفته بودند به آن اتاق میآورند. موی سر و سبیلش را تراشیده بودند و در یک فرصت و آهسته میگوید که بسیار شکنجه شده و با لگد کلیههایش از کار افتادهاند و ادرارش کاملا خونی است. سپس او را میبرند. پدر و مادر و خواهر ناامیدانه، خسته و شکسته بر میگردند. بعد از سه روز دیگر از زندان نامه میآید که به ملاقات پسرتان بیایید. و همگی بند دلشان پاره و حدس میزنند که او را اعدام کردهاند و گرنه این جلادان دنبال کسی برای ملاقات نمیفرستند. پدر و مادر و خواهر و عمو به زندان مراجعه و در راهرو با اسکلتی باقیمانده از سعید ملاقات میکنند. روحیه ای قوی داشت و مدام همگی را دلداری میداد و گفت امشب او را اعدام خواهند کرد. میگفت در راه هدفش کشته میشود و از این بابت ناراحت نیست و فقط برای عزیزان بازمانده نگران و ناراحت و از این بابت معذرت میخواهد که باعث غم و غصه و ناراحتی شده است. و از این حرفها و دلداریها. سپس او را بردند.
خوب حال و روز والدین معلوم بود. اصلا باور نمیکردند به این راحتی و بدون محاکمه و سریع کسی را بکشند. همگی تا صبح بیدار بودند و تنها کاری که از دستشان بر میآمد اندکی امید دادن به خود بود.
صبح سحر به زندان بر میگردند پدر را به داخل بردند و لحظهای بعد او که با قامتی راست به درون رفته بود، خمیده و تا شده و گریان بیرون آمد. به او ساعت و چند تکه لباس و تکهای کاغذ که وصیتنامه رفیق سعید بود را داده بودند. این وصیتنامه در ضمیمه خواهد آمد و در آن آمده بود که برایش گریه و زاری نکنید و از اینکه مرگ او باعث درد و رنج برای پدر و مادر و خواهران و برادران و فامیل شده است معذرت خواهی کرده بود و خواسته بود که جنازهاش را به سنندج برگردانند.
آدرس جایی را داده بودند که بروند و جنازه پسرتان را که شب گذشته به همراه ۱۵ نفر دیگر و با حکم سید حسین موسوی تبریزی حاکم شرع وقت که بعد ها جزو اصلاح طلبان میشود ! هم اعدام شده و بروید او را شناسایی کنید. (۱۹ مرداد ۱۳۶۰). ماه مرداد در ایران یاد آور روزهای شومی در تاریخ ایران و ۲۸ مرداد اعلام جهاد خمینی بر علیه مردم کردستان میباشد. ۱۹ مرداد سال ۱۳۶۰ هم روز اعدام زنده یاد سعید هم روزی شوم و فراموشنشدنی برای خانواده و فامیل و آشنایان او میباشد.
پدر و مادر و خواهر و عمو انگار فلج شده و قادر به انجام هیچ کاری نبودند. ولی چند نفر از اقوام که از سنندج به آنجا آمده بودند برای شناسایی به آدرس مربوطه مراجعه و او را در میان دهها اعدامی دیگر و در حالی که سوراخ سوراخ شده و به گفته آنها صورتش متلاشی شده بود شناسایی کردند. سپس عمو مظفر و پدر عزیزترین کس خود را، جگر گوشه و فرزند نازنین خود را روی بار بند ماشین طناب پیچ کرده و در حالی که همگی داخل ماشین و جسد سعید قهرمان و دلسوز تودههای کارگر و زحمتکش ایران و کردستان روی سقف آن بود و حال چگونه و با چه وضع اسفباری به سنندج بر میگردند.
این جانباخته عزیز و بزرگوار را در قبرستان بهشت محمدی سنندج که تازه افتتاح شده بود به خاک میسپارند.
مردم بزرگوار سنندج یادبود و بزرگداشت شایانی برای کاک سعید فرزند انقلابی خود برگزار میکنند. روی سنگ آرامگاه او بعد از نوشتن مشخصاتش دو بیت زیر را درج میکنند:
من شەهیدم بؤم مەکەن شین چاوەکەم
داری ئازادی بە خۆین تێر ئاو ئەکەم
بۆ شەهید مردن نیە، ژینی نوێ یە
سەپتی مێژووی جیهانە ناوەکەم
من شهیدم برام زاری مکن چشم من
درخت آزادی را با خون سیراب میکنم
برای شهید مردن نیست زندگی تازه است
ثبت تاریخ جهان است اسم من
جلادان حکومت اسلامی که حتی از مرده ها هم میترسند بعد از مدتی به قبرش هم حمله میکنند و سنگ قبر را میشکنند ولی بازماندگان باز هم با چسباندن تکههای شکسته سنگ آرامگاه و نصب مجدد آن سنگدلی و بیرحمی وحشیان رژیم را بیشتر نشان میدهند.
مردم قهرمان سنندج و تمام کردستان و تمام ایران نشان داده و میدهند که این سرزمین را به گورستان فاشیست های اسلامی بدل خواهند کرد. کاک سعید گل تازه شکفته ای بود که پرپر شد ولی جان باختن او و سعید های دیگر هزاران گل دیگر را شکفته کرده و خواهند کرد.
این جنایت ولی هنوز برای جانیان حکومت اسلامی کافی نبود. آنها هیچ وقت از کشتار و جنایت سیر نمیشوند. مدتی بعد نیمه شب به خانه پدر و مادری حمله و هر که را در آن شب در آنجا بود که شامل پدر و مادر و سه خواهر کوچکتر را دستگیر و سوار یک کامیون کرده و به شهر یزد تبعید و خانه را مصادره میکنند.
و این سرگذشت تنها نمونهای از میلیونها سرگذشت مردم زجر دیده در کشوری به نام ایران است که تحت حاکمیت رژیمی به نام جمهوری اسلامی ایران حتی برای یک روز هم آرامش و لذت بردن از زندگی را تجربه نکرده و آرزوی سرنگونی آنرا حتی برای یک روز هم از دستور اهداف خود خارج نکردهاند.
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
برادر عزیز جانباخته:
حمید رحمانپور